فیزیک میخوانم٫ قربة الی الله ...

مبارکت باشد این آغاز...
مادرانههای من
کوچک که بودم٫ وقتی از مدرسه به خانه برمیگشتم و مامان خانه نبود٫ دلم حسابی میگرفت. اصلا دنیایی بود لحظهای که مامان در را به رویم باز میکرد.
مامان کارمند نبود٫ و خیلی کم پیش میآمد که خانه نباشد٫ اما همان خیلی کم هم کابوسی بود برایم.
عشقم این بود که بیایم خانه٫ مامان در آستانهی در باشد٫ لبخند بزند٫ حالم را بپرسد و ببوسد مرا و ببوسمش.
از شما چه پنهان٫ امروزم فرق چندانی با دیروز ندارد.
امروز هم که بیست و چهار ساله شدهام٫ باز هم وقتی به خانه میآیم و مامان نیست دلم میگیرد. سریع تماس میگیرم و زود میپرسم که:"کی برمی گردی مامان؟"
امان از وقتی که بگوید شب خانه نمیآید و مثلا خانهی مادربزرگ میماند. مثل دختر بچهها بهانه میگیرم و هزار و یک ایراد بنیاسرائیلی.
حتی فراموش میکنم که مادر خانواده هم حق دارد که لحظاتی برای خودش باشد٫ باید تفریح داشته باشد٫ نیاز دارد که از روزمرگیها فرار کند٫ که تنهاییهای روزانهاش را٫ وقتی هر کدام از ما پی کارهای خودمان هستیم با کسی تقسیم کند٫ اصلا حق دارد که دلش بخواهد ساعاتی در خانه نباشد و از این دست مباحث که معمولا خودم در موردش سخنرانی میکنم.
خلاصه این که همهی این حرفها قشنگ است و انگار فقط قشنگ است.
راستش را اگر بخواهید من به آینده زیاد فکر میکنم٫ به روزهای مادرانهی خودم.
این که چه مادری خواهم شد. که آیا حق دارم دخترم را از دیدن مادرش در آستانهی در محروم کنم٫ وقتی خسته از مدرسه برمیگردد و دل توی دلش نیست که به خانه برسد و تعریف کند که امروز در مدرسه چه گذشته٫ خانم معلمشان چه درسی داده و زنگ تفریح با دوستش چه بازی کرده است؟
آیا حق دارم خانه نباشم و دخترکم خودش کلید در فقل در بیاندازد٫ چون که من درس نخواندهام که بنشینم گوشهی خانه و پس فعالیت اجتماعی زنان چه میشود و چه و چه...؟
آیا ارزش دارد که جامعه مرا بانوی موفق و فرهیختهای بداند در حالی که من بزرگ شدن فرزندانم را ندیدهام٫ که شاید کودکم به جای آن که دست مرا بگیرد و برای اولین بار از جا بلند شود میز و صندلی مهد کودک را گرفته باشد٫ یا این که اولین مامان گفتنش را به جای من معلم مهدش شنیده باشد؟
آیا میتوانم آن چه را که من از مادرم طلب کردم و او خالصانه به من بخشید٫ به نام حضور در جامعه و هزار و یک عنوان دیگر از دخترم دریغ کنم؟
قصدم نسخه پیچیدن برای سایرین نیست (که البته چنین حقی هم ندارم) و حتی قصد ندارم که مادران شاغل را به کم لطفی در حق فرزندانشان متهم کنم که مادر هر کجا که باشد دلش برای فرزندش می تپد و یا فعالیت اجتماعی زنان را نفی کنم٫ چرا که افراد مختلف دغدغه ها و اولویتهای متفاوتی دارند.
من فقط در این یادداشت در مورد خودم و دخترکم (درآینده) بلند فکر کردهام.
.................................................................................................
قسمتی از فرمایشات مقام معظم رهبری در سومین نشست اندیشه های راهبردی با موضوع زن و خانواده:
"شما اگر بچهى خودتان را در خانه تربیت نکردید، یا اگر بچه نیاوردید، یا اگر تارهاى فوقالعاده ظریف عواطف او را - که از نخهاى ابریشم ظریفتر است - با سرانگشتان خودتان باز نکردید تا دچار عقدهى [عاطفی] نشود، هیچ کس دیگر نمیتواند این کار را بکند؛ نه پدرش، و نه به طریق اولى دیگران؛ فقط کار مادر است. این کارها، کار مادر است؛ اما آن شغلى که شما بیرون دارید، اگر شما نکردید، ده نفر دیگر آنجا ایستادهاند و آن کار را انجام خواهند داد. بنابراین اولویت با این کارى است که بدیل ندارد؛ تعیّن با این است."
راه قدس از امریکا می گذرد...
باراک اوباما،رئیس جمهور امریکا:
"افتخار می کنم که توانسته ام در زمان اوج بحران اقتصادی بیشترین کمک مالی را در اختیار اسرائیل قرار دهم و دولت های پیشین تاکنون چنین کمکی را به تل آویو نکرده بودند."*
نیوت گینگریج،نامزد ریاست جمهوری امریکا:
"اگر من رئیس جمهور شوم در هر حمله ای که اسرائیل بخواهد انجام دهد به او هرگونه کمکی خواهم کرد."*
“من فکر میکنم ما یک ملت جعلی فلسطینی داریم که در واقع عرب هستند و به لحاظ تاریخی بخشی از جامعه عرب بودند. آنها این فرصت را داشتند به مکانهای زیادی بروند و به دلایل سیاسی گوناگون این جنگ از دهه ۱۹۴۰ تا به حال علیه اسرائیل ادامه دارد.”*
هرمن کین،نامزد ریاست جمهوری امریکا:
"اگر ایران به اسرائیل حمله کند من نخواهم نشست و منتظر گرفتن رای از سازمان ملل شوم."*
...
در پستی دنیا همین بس که جماعتی در یک دست علم حمایت از حقوق بشر دارند و در دست دیگر علم حمایت از اسرائیل...
این داستان واقعى ست
بانو پدرش را به سختى به یاد دارد، سه ساله بود که خبر دادند دیگر بابا ندارد.
و همه مى دانند که بابا نداشتن سخت است!
هفده ساله بود که ازدواج کرد، با مردى مرد. مرد آسمانى.
مى گویند وقتى شهید بهشتى خطبه ى عقدشان را خواند، لبخند زد که " آقاى آسمانى جاى شما در آسمان است، زمین چه مى کنید؟"
همین شد که یک روز چند مرد خاکى پوش آمدند در خانه،
و همه مى دانند که مردان خاکى پوش پشت در یعنی چه!
مى گویند وقتى خبر را شنید هیچ نگفت، آرام رفت طبقه ى بالا تا مقنعه ى مشکى اش را اتو کند.
آن روزها زهرایش شش ماهه بود.
گذشت...
بانو ازدواج کرد که اى کاش نمى کرد.
و همه مى دانند اى کاش یعنى چه!
نتیجه اش چند سال رنج بانو و زهرایش شد و پسرى که وقتى پانزده سال بعد برگشت معلوم شد که رنگ و بوى پدرش را دارد.
گذشت و گذشت...
زهرا هجده ساله شد، حالا وقتش رسیده بود که بانو بنشیند و از دیدن حاصل عمرش لذت ببرد که ...
خبر رسید زهرا یک مریضى خونى دارد.
و همه مى دانند یک مریضى خونى یعنى چه!
مى گویند بانو به دخترکش گفته بود که "زهرا جان هجده سال با من زندگى کردى ، حالا چند سالى برو پیش بابایت"
آخر دخترک را خودش تربیت کرده بود،
هیچ کس اشک بانو و زهرایش را ندید، هیچ کس...
پیش دانشگاهى بودم
اذان مغرب را گفته بودند که رسیدم پشت در خانه،
مامان گریه کرده بود، این را از صدایش پشت آیفون دانستم.
تا طبقه ى سوم همه ى احتمال ها را در نظر گفتم جز این که...
به خانه بانو که رسیدیم نشسته بود روى زمین،
آرام بود،
گریه نمى کرد، شیون نمى کرد، زبان نگرفته بود،
آرام بود،
فقط وقتى مى خواست از جا بلند شود، برادرش زیر بغلش را گرفت،
آخر خسته بود بانو...
گذشت و گذشت و گذشت...
خبر رسید از یک مرد،
از آن مردها که سابقا خاکى مى پوشیدند،
همسنگر آسمانى،
آمده بود که خستگى این سال ها را از دل بانو بزداید،
که اى کاش زودتر مى آمد،
و همه مى دانند که اى کاش یعنى چه!
حالا بانو منتظر است،
منتظر زهرایى دیگر...
آژانس شیشه اى
هنوز هم تازه است...
درست مثل بار اولى که دیدم، وقتى از سینما بیرون آمدم در حالى که چشم هایم باز نمى شد از بس که گریه کرده بودم.
هنوز هم همان حس را دارد، همان حس التهاب و درد را.
هنوز هم اضطراب دارى براى صحنه ى بعد، هر چند که بارها بارها دیده اى که حاج کاظم چه مى کند، اصغر چه مى گوید و عباس چگونه روى آسمان چشم مى بندد.
هنوز هم جاى نیش و کنایه هاى آدم هاى آژانس درد مى کند.
هنوز هم سنگین است که سلحشور از امنیت ملى براى حاجى نطق کند.
هنوز هم تازه است...
انگار تلویزیون هر سال آژانس شیشه اى را براى بار اول پخش مى کند.
یادش بخیر، آن روزها، حوالى روزى که بعد از مدت ها به سینما رفتم،
چه امیدى داشتم به سینماى انقلاب حالا اما خیلى وقت است که فکر مى کنم،
سینما دردى از انقلاب دوا نخواهد کرد...
خانه ای سست تر از خانه ی عنکبوت

دوست دارم با این زنان و مردان فلسطینی بنشینم و عکس های تخریب دیوار حائل سفارت رژیم کثیف صهیونیستی در مصر را تماشا کنم...

فصل مهاجرت علمی
ایستاده ام و نگاه می کنم،
خاطراتم جان گرفته است،
دارد از چهارراه می گذرد،
مقصدش اما آن سوی چهارراه نیست،
آن سوی مرز است.
دارم تماشایش می کنم، از دور،
با چراغ عابر پیاده می شمارم لحظه ها را،
چقدر زود می گذرد،
کسی چراغ را دست کاری کرده است؟
چشم هایم را می بندم...
هفت روز پیش بود،
وقتی به بدرقه ی صفحات دیگری رفتم،
به خدا سپردمش،
و آرام آرام دور شدم.
آهای!
یکی دارد دفترچه خاطرات مرا پرپر می کند...
خدا، رمضان، مامان ها
ماه رمضان ماه مامان هاست، وقتى سحرها زودتر از بقیه از خواب بیدار مى شوند و دیرتر از همه به خواب مى روند، و زمان افطار وقتى همه از حال رفته اند همچنان سر پا مى ایستند،
ماه رمضان ماه میهمانى خداست، و خدا توفیق پذیرایى از میهمان هایش را تنها به مامان ها مى دهد،
و بعد مى نشیند به تماشاى این میهمانى و بیشتر از همه به مامان ها نگاه مى کند،
و وقتى ضیافت به پایان رسید و همه ى میهمان ها رفتند تازه زمان عشق بازى میزبان آسمانى و میزبان زمینى فرا مى رسد.
و فقط مامان ها مى توانند بگویند که وقتى خداى شاکر بخواهد از کسى تشکر کند چه روى مى دهد،
و من چون مامان نیستم نمى توانم آن صحنه را توصیف کنم،
اما حدس مى زنم که خدا به مامان ها لبخند مى زند و مى گوید: میهمانى من بود اما همه ى زحمت ها گردن شما افتاد.
و مامان ها چنان غرق تماشاى خدایشان مى شوند که فراموش مى کنند بگویند: خواهش مى کنم، میزبانى میهمان هاى شما افتخارى ست که نصیب هر کسى نمى شود.
و این تعارفات ادامه پیدا مى کند، خدا هى مى گوید و بنده هى نگاه مى کند.
و من البته مطمئنم که مامان ها همان جا قرار میهمانى سال بعد را مى گذراند.
نظرات ()
