﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>...تا ملاقات خدا هیچ نمانده</title>
    <description>tmkhn's description</description>
    <link>http://tmkhn.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مطهره</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 22 Apr 2012 11:03:02 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>و خدایی که در این نزدیکی‌ست...</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز خانمی برای کمک به مامانم آمده&amp;zwnj;بود٫ &lt;br /&gt;از این خانم&amp;zwnj;های زبر و زرنگ و مهربون٫ که خودشان کار می&amp;zwnj;کنند اما به بقیه خسته نباشید می&amp;zwnj;گویند. &lt;br /&gt;وقت نهار شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگی&amp;zwnj;ش٫&amp;zwnj; کتابی بود برای خودش.&lt;br /&gt;با لهجه ی قشنگ آذری&amp;zwnj;ش قصه را می&amp;zwnj;گفت و تحلیل می&amp;zwnj;کرد و نتیجه می&amp;zwnj;گرفت.&lt;br /&gt;غصه&amp;zwnj;ها و سختی&amp;zwnj;ها و بی&amp;zwnj;پولی&amp;zwnj;ها٫ و ماجراهایی که نمی&amp;zwnj;خواهم بگویم.&lt;br /&gt;و البته حرف&amp;zwnj;هایی که به خاطر حضور من سانسور می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- به خاطر خدا صبر کردم&lt;br /&gt;- حتما خدا می&amp;zwnj;خواست امتحانم کنه&lt;br /&gt;- خدا دوست نداره آدم کار دیگری رو بگیره&lt;br /&gt;- آبروداری کردم تا خدا هم گناه&amp;zwnj;های منو بشوره&lt;br /&gt;و "خدا رو شکر"ی که از زبانش نمی&amp;zwnj;افتاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقت صحبت کردن به مامان نگاه می&amp;zwnj;کرد٫ و من فرصت پیدا می&amp;zwnj;کردم که عمیق شوم در نگاهش و حالت&amp;zwnj;های حرف زدنش.&lt;br /&gt;زندگی سختی داشت٫ اما...&lt;br /&gt;خدا لحظه به لحظه در زندگی&amp;zwnj;اش حضور داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/100</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/9315637/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-9315637</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 11:03:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفت٫ برنامه ای برای بررسی اوضاع من</title>
      <description>&lt;p&gt;دیشب بعد از مدت&amp;zwnj;ها نشستم به تماشای برنامه&amp;zwnj;ی هفت.&lt;br /&gt;از قبل می دانستم که قرار است ابوالقاسم طالبی مهمان برنامه باشد٫ شنیدن صحبت&amp;zwnj;های او٫ نقدهای فراستی عزیز٫&amp;zwnj; و حاشیه&amp;zwnj;ها و جنجال&amp;zwnj;های فیلم قلاده&amp;zwnj;های طلا برایم جالب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دیشب اتفاق عجیبی افتاد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب جلسه ی نقد قلاده&amp;zwnj;های طلا نبود٫ جلسه&amp;zwnj;ی نقد من بود.&lt;br /&gt;دیشب من خیره شده بودم به ابوالقاسم طالبی٫ تمام حرکات و رفتارهایش را زیر نظر داشتم٫ حرکت دستش را نگاه می کردم٫&amp;zwnj; نوع نگاه کردنش٫ حرف زدنش...&lt;br /&gt;دیشب من مدام خودم را با طالبی مقایسه می کردم٫ &lt;br /&gt;آیا من تا به حال مثل طالبی عمل کرده&amp;zwnj;ام؟&lt;br /&gt;مثل او شجاعت داشته ام که این گونه بی&amp;zwnj;تعارف و با حرارت از اعتقاداتم دفاع کنم؟&lt;br /&gt;در فضایی که تا این حد با آرما&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;های من ناهمگون است٫ این طور محکم و با اراده٫ بدون ترس از تحقیر و تمسخر و توهین و بی&amp;zwnj;اعتنایی دیگران٫ بایستم؟&lt;br /&gt;دیشب مدام به این فکر می کردم که من چند بار در زندگی&amp;zwnj;ام بدون ترس٫&amp;zwnj; بدون این که داغ شوم٫&amp;zwnj; بدون این که قلبم تند&amp;zwnj;تر بزند٫&amp;zwnj; " با دلی آرام و قلبی مطمئن" و با صدای بلند از آن&amp;zwnj;چه قبولش دارم حرف زده&amp;zwnj;ام؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنزه طلبی٫ چه واژه&amp;zwnj;ای به کار بردی طالبی عزیز!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب متوجه شدم که چقدر از رفتار&amp;zwnj;هایم را می توانم با این واژه توصیف کنم.&lt;br /&gt;دیشب فهمیدم که من هم گاهی اوقات ادای روشنفکرها را درآورده&amp;zwnj;ام.&lt;br /&gt;که برای این که در جمع دوستان مقبول&amp;zwnj;تر و موجه&amp;zwnj;تر جلوه کنم سکوت کردم٫&amp;zwnj; یا مطلب را پیچانده&amp;zwnj;ام.&lt;br /&gt;که اگرچه هیچ&amp;zwnj;گاه دروغ نگفته&amp;zwnj;ام ٫&amp;zwnj;اما گاهی آرمان&amp;zwnj;هایم را جوری کادوپیچ کرده&amp;zwnj;ام که مخاطب پسندتر باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب ابوالقاسم طالبی میزان بود برای من٫&amp;zwnj; تا خود واقعی&amp;zwnj;ام را با خود آرمانی&amp;zwnj;ام بسنجم.&lt;br /&gt;و بعد فهمیدم در فضایی به مراتب آرام&amp;zwnj;تر و منصف&amp;zwnj;تر از فضایی که طالبی تجربه کرده&amp;zwnj;است٫&lt;br /&gt;من حتی یک هزارم او هم شجاع نبوده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب شب عجیبی بود.&lt;br /&gt;و برنامه&amp;zwnj;ی هفت جلسه&amp;zwnj;ی نقد من بود٫&lt;br /&gt;و فراستی وجودم سری تکان داد و گفت درنیامدی مطهره٫ درنیامدی...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/98</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/9270643/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-9270643</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Apr 2012 11:46:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کنکور می دهم٫‌ پس هستم</title>
      <description>&lt;p&gt;ماجرای ما و درس خواندن و کنکور کم&amp;zwnj;کم دارد به جاهای جالبی می رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کنار تمام دلایل عقلی و نقلی٫&amp;zwnj; حس می کنم که از نظر روحی به درس خواندن نیاز دارم٫&amp;zwnj; چیزی از جنس اعتیاد٫&amp;zwnj; که نمی توانم ترکش کنم. &lt;br /&gt;این البته تنها حس و حال من نیست٫ در میان دوستان و هم&amp;zwnj;کلاسی&amp;zwnj;هایم بسیار دیده&amp;zwnj;ام٫ کسانی که در طول دوره تحصیلی مدام ناله و فغان دارند٫&amp;zwnj;اما باز موسم کنکور(!) که فرا می&amp;zwnj;رسد جملگی دامن از کف می دهند(!) و برای درس خواندن و قبول شدن از همه&amp;zwnj;ی دلخوشی&amp;zwnj;ها و لذت&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گذرند و بعد٫&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز از نو ... روزی از نو...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;... بگذریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;کمتر از دو هفته&amp;zwnj;ی دیگر برای سومین بار کنکور خواهم&amp;zwnj;داد.&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/97</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/9203812/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-9203812</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Apr 2012 14:20:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حق وتو یا گهی زین به پشت و گهی پشت به زین!!</title>
      <description>&lt;p&gt;اوضاع و احوال این روزهای ایالات متحده امریکا جدا خنده&amp;zwnj;دار است٫ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابزاری که امریکایی&amp;zwnj;ها برای سلطه بر ملت&amp;zwnj;ها و تحمیل اراده&amp;zwnj;شان بر جامعه&amp;zwnj;ی جهانی به وجود آورده&amp;zwnj;اند٫ حالا در دست رقبا افتاده٫&amp;zwnj; و آن&amp;zwnj;ها نیز در استفاده از آن سنگ تمام گذاشته&amp;zwnj;اند.&lt;br /&gt;در واقع امریکا در دامی گرفتار شده که خودش برای دیگران پهن کرده بود و حق وتویی که قرار بود دستاویزی به ظاهر قانونی برای تحقق خواست او باشد حال دارد به رقیب خدمت می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;و آقایان و خانم&amp;zwnj;های امریکایی و انگلیسی می&amp;zwnj;توانند همچنان ابراز نگرانی و ناامیدی و انزجار و غم و غصه و فغان و ... کنند که قرار بود ما فقط وتو کنیم٫ و حرف حرف ما باشد و خطا در سیستم رخ داده و این سیستم برای برآورده شدن نظر ما برنامه&amp;zwnj;ریزی شده بود و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در این جنگ بزرگان٫ از همه جالب تر واکنش بان&amp;zwnj;کی&amp;zwnj;مون دبیر کل سازمان ملل (کدام ملل؟) است که وتوی چین و روسیه را تضعیف سازمان ملل می&amp;zwnj;داند٫&lt;a title="ابراز تاسف بان کی&amp;zwnj;مون از عدم تصویب قطعنامه ضد سوری در شورای امنیت" href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13901116000961"&gt;*&lt;/a&gt; اما اصلا به روی خود نمی آورد که اربابان جنایتکارش که به کمک آن&amp;zwnj;ها به این مقام رسیده&amp;zwnj; (و جدا وفاداری&amp;zwnj;اش را به آن&amp;zwnj;ها ثابت کرده) تا کنون ۶۰ قطع&amp;zwnj;نامه به نفع مردم مظلوم فلسطین را وتو کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اندر کرامات جناب بان&amp;zwnj;کی&amp;zwnj;مون همین بس که این روزها بدجوری دل نگران منافقین اردوگاه اشرف است و تمام تلاشش را برای سر&amp;zwnj;و&amp;zwnj;سامان دادن به اوضاع آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کند٫&lt;a title="تلاش رسمی بان کی مون برای نجات مجاهدین خلق" href="http://alef.ir/vdcayun6y49neo1.k5k4.html?132944"&gt;*&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و با این وصف این سوال پیش می&amp;zwnj;آید که مگر خون مخالفان سوری رنگین&amp;zwnj;تر از مردم ایران و بحرین و فلسطین و یمن و عربستان و عراق و افغانستان و ... (باز هم بگویم؟) است که جناب دبیرکل خونش برای آن&amp;zwnj;ها به جوش می&amp;zwnj;آید و برای این&amp;zwnj;ها خیر؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;اما اگر نظر مرا بخواهید٫&amp;zwnj;می&amp;zwnj;گویم که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خراب کنید سازمان مللی را که اعضای دائم شورای امنیت(!) آن کسانی هستند که بیشترین سهم را در ایجاد ناامنی در جهان دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/93</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/8870552/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-8870552</guid>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 18:43:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لبیک یا حسین</title>
      <description>&lt;p&gt;" ای کاش مطهره گرایشش رو عوض می&amp;zwnj;کرد و می&amp;zwnj;رفت هسته&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;خوند."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این رو بابا امروز صبح به مامان گفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هیچ مترجمی نمی&amp;zwnj;تواند پیام بابای مرا برای جنایتکاران کاخ سفید و سفاکان صهیونیست ترجمه کند٫ "چرا که آمریکایی&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;فهمند معنی &lt;strong&gt;لبیک یا حسین&lt;/strong&gt; را..."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://tmkhn.persianblog.ir/post/91/"&gt;فیزیک می&amp;zwnj;خوانم٫ قربة الی الله...&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/92</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/8825609/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-8825609</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 14:32:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فیزیک می‌خوانم٫ قربة الی الله ...</title>
      <description>&lt;div class="plargpicpane" style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="" src="http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1390/10/21/13901021210224883_PhotoL.jpg" alt="" width="351" height="255" /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="plargpicpane" style="text-align: center;"&gt;آقا مصطفی٫ مبارکت باشد این پایان باشکوه...&lt;br /&gt;مبارکت باشد این آغاز...&lt;/div&gt;
&lt;div class="plargpicpane" style="text-align: center;"&gt;سلام ما را به امام برسان...&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/91</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/8710039/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-8710039</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 18:32:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مادرانه‌های من</title>
      <description>&lt;p&gt;کوچک که بودم٫ وقتی از مدرسه به خانه برمی&amp;zwnj;گشتم و مامان خانه نبود٫ دلم حسابی می&amp;zwnj;گرفت. اصلا دنیایی بود لحظه&amp;zwnj;ای که مامان در را به رویم باز می&amp;zwnj;کرد.&lt;br /&gt;مامان کارمند نبود٫&amp;zwnj; و خیلی کم پیش می&amp;zwnj;آمد که خانه نباشد٫&amp;zwnj; اما همان خیلی کم هم کابوسی بود برایم.&lt;br /&gt;عشقم این بود که بیایم خانه٫&amp;zwnj; مامان در آستانه&amp;zwnj;ی در باشد٫ لبخند بزند٫ حالم را بپرسد و ببوسد مرا و ببوسمش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شما چه پنهان٫ امروزم فرق چندانی با دیروز ندارد.&lt;br /&gt;امروز هم که بیست و چهار ساله شده&amp;zwnj;ام٫ باز هم وقتی به خانه می&amp;zwnj;آیم و مامان نیست دلم می&amp;zwnj;گیرد. سریع تماس می&amp;zwnj;گیرم و زود می&amp;zwnj;پرسم که:"کی برمی گردی مامان؟"&lt;br /&gt;امان از وقتی که بگوید شب خانه نمی&amp;zwnj;آید و مثلا خانه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی مادربزرگ می&amp;zwnj;ماند. مثل دختر بچه&amp;zwnj;ها بهانه می&amp;zwnj;گیرم و هزار و یک ایراد بنی&amp;zwnj;اسرائیلی. &lt;br /&gt;حتی فراموش می&amp;zwnj;کنم که مادر خانواده هم حق دارد که لحظاتی برای خودش باشد٫ باید تفریح داشته باشد٫ نیاز دارد که از روزمرگی&amp;zwnj;ها فرار کند٫ که تنهایی&amp;zwnj;های روزانه&amp;zwnj;اش را٫ وقتی هر کدام از ما پی کارهای خودمان هستیم با کسی تقسیم کند٫ اصلا حق دارد که دلش بخواهد ساعاتی در خانه نباشد و از این دست مباحث که معمولا خودم در موردش سخنرانی می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه این که همه&amp;zwnj;ی این حرف&amp;zwnj;ها قشنگ است و انگار فقط قشنگ است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش را اگر بخواهید من به آینده زیاد فکر می&amp;zwnj;کنم٫ به روزهای مادرانه&amp;zwnj;ی خودم.&lt;br /&gt;این که چه مادری خواهم شد. که آیا حق دارم دخترم را از دیدن مادرش در آستانه&amp;zwnj;ی در محروم کنم٫ وقتی خسته از مدرسه برمی&amp;zwnj;گردد و دل توی دلش نیست که به خانه برسد و تعریف کند که امروز در مدرسه چه گذشته٫ خانم معلم&amp;zwnj;شان چه درسی داده و زنگ تفریح با دوستش چه بازی کرده است؟&lt;br /&gt;آیا حق دارم خانه نباشم و دخترکم خودش کلید در فقل در بیاندازد٫ چون که من درس نخوانده&amp;zwnj;ام که بنشینم گوشه&amp;zwnj;ی خانه و پس فعالیت اجتماعی زنان چه می&amp;zwnj;شود و چه و چه...؟&lt;br /&gt;آیا ارزش دارد که جامعه مرا بانوی موفق و فرهیخته&amp;zwnj;ای بداند در حالی که من بزرگ شدن فرزندانم را ندیده&amp;zwnj;ام٫ که شاید کودکم به جای آن که دست مرا بگیرد و برای اولین بار از جا بلند شود میز و صندلی مهد کودک را گرفته باشد٫ یا این که اولین مامان گفتنش را به جای من معلم مهدش شنیده باشد؟&lt;br /&gt;آیا می&amp;zwnj;توانم آن چه را که من از مادرم طلب کردم و او خالصانه به من بخشید٫ به نام حضور در جامعه و هزار و یک عنوان دیگر از دخترم دریغ کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قصدم نسخه پیچیدن برای سایرین نیست (که البته چنین حقی هم ندارم) و حتی قصد ندارم که مادران شاغل را به کم لطفی در حق فرزندان&amp;zwnj;شان متهم کنم که مادر هر کجا که باشد دلش برای فرزندش می تپد و یا فعالیت اجتماعی زنان را نفی کنم٫ چرا که افراد مختلف دغدغه ها و اولویت&amp;zwnj;های متفاوتی دارند.&lt;br /&gt;من فقط در این یادداشت در مورد خودم و دخترکم (درآینده) بلند فکر کرده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.................................................................................................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قسمتی از &lt;a href="http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=18453"&gt;فرمایشات مقام معظم رهبری در سومین نشست اندیشه های راهبردی با موضوع زن و خانواده&lt;/a&gt;:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"شما اگر بچه&amp;zwnj;ى خودتان را در خانه تربیت نکردید، یا اگر بچه نیاوردید، یا اگر تارهاى فوق&amp;zwnj;العاده ظریف عواطف او را - که از نخهاى ابریشم ظریف&amp;zwnj;تر است - با سرانگشتان خودتان باز نکردید تا دچار عقده&amp;zwnj;ى [عاطفی] نشود، هیچ کس دیگر نمیتواند این کار را بکند؛ نه پدرش، و نه به طریق اولى&amp;zwnj; دیگران؛ فقط کار مادر است. این کارها، کار مادر است؛ اما آن شغلى که شما بیرون دارید، اگر شما نکردید، ده نفر دیگر آنجا ایستاده&amp;zwnj;اند و آن کار را انجام خواهند داد. بنابراین اولویت با این کارى است که بدیل ندارد؛ تعیّن با این است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/90</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/8671647/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-8671647</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 20:00:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>راه قدس از امریکا می گذرد...</title>
      <description>&lt;p&gt;باراک اوباما،رئیس جمهور امریکا:&lt;br /&gt;"افتخار می کنم که توانسته ام در زمان اوج بحران اقتصادی بیشترین کمک مالی را در اختیار اسرائیل قرار دهم و دولت های پیشین تاکنون چنین کمکی را به تل آویو نکرده بودند."&lt;a href="http://www.rajanews.com/Detail.asp?id=110711"&gt;*&lt;br /&gt; &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیوت گینگریج،نامزد ریاست جمهوری امریکا:&lt;br /&gt;"اگر من رئیس جمهور شوم در هر حمله ای که اسرائیل بخواهد انجام دهد به او هرگونه کمکی خواهم کرد."&lt;a href="http://rajanews.com/detail.asp?id=109762"&gt;*&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&amp;ldquo;من فکر می&amp;zwnj;کنم ما یک ملت جعلی &lt;span class="wp_keywordlink_affiliate"&gt;فلسطین&lt;/span&gt;ی داریم که در واقع عرب هستند و به لحاظ تاریخی بخشی از جامعه عرب بودند. آن&amp;zwnj;ها این فرصت را داشتند به مکان&amp;zwnj;های زیادی بروند و به دلایل سیاسی گوناگون این جنگ از دهه ۱۹۴۰ تا به حال علیه اسرائیل ادامه دارد.&amp;rdquo;&lt;a href="http://harimeyas.com/1390/09/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%D9%8A%D9%86-%D9%85%D9%84%D8%AA%D9%8A-%D8%AC.html"&gt;*&lt;br /&gt; &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هرمن کین،نامزد ریاست جمهوری امریکا:&lt;br /&gt; "اگر ایران به اسرائیل حمله کند من نخواهم نشست و منتظر گرفتن رای از سازمان ملل شوم."&lt;a href="http://www.entekhab.ir/fa/news/31975/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85%21"&gt;*&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در پستی دنیا همین بس که جماعتی در یک دست علم حمایت از حقوق بشر دارند و در دست دیگر علم حمایت از اسرائیل...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/88</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/8550001/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-8550001</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Dec 2011 20:58:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این داستان واقعى ست</title>
      <description>&lt;p&gt;بانو پدرش را به سختى به یاد دارد، سه ساله بود که خبر دادند دیگر بابا ندارد.&lt;br /&gt;و همه مى دانند که بابا نداشتن سخت است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هفده ساله بود که ازدواج کرد، با مردى مرد. مرد آسمانى.&lt;br /&gt; مى گویند وقتى شهید بهشتى خطبه ى عقدشان را خواند، لبخند زد که " آقاى آسمانى جاى شما در آسمان است، زمین چه مى کنید؟"&lt;br /&gt; همین شد که یک روز چند مرد خاکى پوش آمدند در خانه،&lt;br /&gt; و همه مى دانند که مردان خاکى پوش پشت در یعنی چه!&lt;br /&gt; مى گویند وقتى خبر را شنید هیچ نگفت، آرام رفت طبقه ى بالا تا مقنعه ى مشکى اش را اتو کند.&lt;br /&gt; آن روزها زهرایش شش ماهه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشت...&lt;br /&gt; بانو ازدواج کرد که اى کاش نمى کرد.&lt;br /&gt; و همه مى دانند اى کاش یعنى چه!&lt;br /&gt; نتیجه اش چند سال رنج بانو و زهرایش شد و پسرى که وقتى پانزده سال بعد برگشت معلوم شد که رنگ و بوى پدرش را دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشت و گذشت...&lt;br /&gt; زهرا هجده ساله شد، حالا وقتش رسیده بود که بانو بنشیند و از دیدن حاصل عمرش لذت ببرد که ...&lt;br /&gt; خبر رسید زهرا یک مریضى خونى دارد.&lt;br /&gt; و همه مى دانند یک مریضى خونى یعنى چه!&lt;br /&gt; مى گویند بانو به دخترکش گفته بود که "زهرا جان هجده سال با من زندگى کردى ، حالا چند سالى برو پیش بابایت"&lt;br /&gt; آخر دخترک را خودش تربیت کرده بود،&lt;br /&gt; هیچ کس اشک بانو و زهرایش را ندید، هیچ کس...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش دانشگاهى بودم&lt;br /&gt; اذان مغرب را گفته بودند که رسیدم پشت در خانه،&lt;br /&gt; مامان گریه کرده بود، این را از صدایش پشت آیفون دانستم.&lt;br /&gt;تا طبقه ى سوم همه ى احتمال ها را در نظر گفتم جز این که... &lt;br /&gt;به خانه بانو که رسیدیم نشسته بود روى زمین،&lt;br /&gt; آرام بود،&lt;br /&gt; گریه نمى کرد، شیون نمى کرد، زبان نگرفته بود،&lt;br /&gt; آرام بود،&lt;br /&gt; فقط وقتى مى خواست از جا بلند شود، برادرش زیر بغلش را گرفت،&lt;br /&gt; آخر خسته بود بانو...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشت و گذشت و گذشت...&lt;br /&gt; خبر رسید از یک مرد،&lt;br /&gt; از آن مردها که سابقا خاکى مى پوشیدند،&lt;br /&gt; همسنگر آسمانى،&lt;br /&gt; آمده بود که خستگى این سال ها را از دل بانو بزداید،&lt;br /&gt; که اى کاش زودتر مى آمد،&lt;br /&gt; و همه مى دانند که اى کاش یعنى چه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا بانو منتظر است،&lt;br /&gt;منتظر زهرایى دیگر...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/86</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/8075845/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-8075845</guid>
      <pubDate>Tue, 04 Oct 2011 20:17:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آژانس شیشه اى</title>
      <description>&lt;p&gt;هنوز هم تازه است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست مثل بار اولى که دیدم، وقتى از سینما بیرون آمدم در حالى که چشم هایم باز نمى شد از بس که گریه کرده بودم.&lt;br /&gt; هنوز هم همان حس را دارد، همان حس التهاب و درد را.&lt;br /&gt; هنوز هم اضطراب دارى براى صحنه ى بعد، هر چند که بارها بارها دیده اى که حاج کاظم چه مى کند، اصغر چه مى گوید و عباس چگونه روى آسمان چشم مى بندد.&lt;br /&gt; هنوز هم جاى نیش و کنایه هاى آدم هاى آژانس درد مى کند.&lt;br /&gt; هنوز هم سنگین است که سلحشور از امنیت ملى براى حاجى نطق کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز هم تازه است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انگار تلویزیون هر سال آژانس شیشه اى را براى بار اول پخش مى کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt; یادش بخیر، آن روزها، حوالى روزى که بعد از مدت ها به سینما رفتم،&lt;br /&gt; چه امیدى داشتم به سینماى انقلاب حالا اما خیلى وقت است که فکر مى کنم،&lt;br /&gt; سینما دردى از انقلاب دوا نخواهد کرد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tmkhn.persianblog.ir/post/85</link>
      <author>مطهره</author>
      <comments>http://tmkhn.persianblog.ir/comments/180064/8014976/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-180064.post-8014976</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Sep 2011 12:02:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
